
من بی سیم چی هستم. همچنین مسئول مخابرات. بارها صدای آقا مهدی را پشت بی سیم می شنوم. می شنوم که آقا مهدی به هر کس پیامی می دهد چند بار پیگیری می کند. اما هر دستوری که به آقا مرتضی می دهد همان بار اول اجرا شده است. نیازی به تکرار نیست. او وظیفه اش را می داند. آقا مهدی مسئول محورهای عملیات منطقه است. مسئول هدایت و هماهنگی چند لشکر، و یکی از محورها به عهده لشکر عاشوراست. آقا مهدی آنجا را سپرده است به آقا مرتضی و از آن ناحیه کاملا مطمئن است.
امروز بچه ها خبر آوردند که از محور لشکر عاشورا دشمن قصد تک دارد. آقا مهدی فوراً مطلب را به اطلاع آقا مرتضی می رساند.
- آماده باشید. ممکن است دشمن دست به تک بزند.
آقا مرتضی سریع در تمام محور آماده باش اعلام کرد و سریع تر تمامی فرماندهان گردان ها را نسبت به تک دشمن توجیه کرد. کل محور شور و آمادگی بود و هر لحظه مترصد اینکه دشمن دست از پا خطا کند تا حسابش را برسند.
دشمن می انگارد نیروها در خوابند.
آقا مرتضی ۴ دستگاه خودرو و ۴٠ ، ۵٠ نفر از بسیجی های گردان احتیاط را جمع کرد و به منطقه مورد نظر رفت.
- آقا مهدی ! طبق دستور، تعدادی از نیروهای احتیاط را هم آماده کرده ایم و هم اکنون در منطقه مستقر هستیم و آماده اجرای دستورات بعدی.
آقا مهدی با رضایت لبخند زد. چه کسی می توانست به این سرعت انجام وظیفه کند؟ دشمن خیال بیهوده دارد.
برقامت بی سر شهیدان صلوات
نظرات ()

یک روز گفت : برویم پیراهن تازه ای بخریم.
گفتم : این دفعه دیگر حتماً تصمیم داری داماد بشوی.
صورتش سرخ شد و سرش را پایین انداخت.
نه. بخاطر مادرم است، می گوید هر دفعه که به منزل می آیی، همان لباسهای کهنه همیشگی را می پوشی. یکبار هم که شده لباسهای نو و تازه بپوش.
مادر راست می گفت. آرزوهای گم شده کودکی و نوجوانی را در پسرش می جست. آنچه که از او در جوانی و نوجوانی و یا حتّی در کورکی دریغ کرده بودند، می خواست برازنده فرزندش ببیند.
قرار گذاشتیم به بازار برویم.
خیلی گشتیم تا سرآخر لباسی به جنس لباس های ساده سپاهی پیدا کردیم. پیراهنی سفید. به سفیدی کفنی که اگر چه به هنگام شهادت به تنش نخواهد آویخت. به سپیدی پاکی ها و صداقتها.
پیراهن و شلوار را خریده به منزل رساندیم. قرار شد دفعه بعد که به مرخصی می آید، آنها را پوشیده و به منزل برود.
شاید قرار بود هنگامی که آنها را می پوشد، خجالت بکشد. پس خدا نخواست که او شرمنده شود. و دیگر هیچ بازنگشت تا آنها را بپوشد.
بر قامت بی سر شهیدان صلوات
نظرات ()

رعد خمپاره. برق گلوله توپ. باران ترکش. منطقه حاج عمران. عملیات والفجر٢
سنگر ساز بی سنگر در حال خاکریز زدن است. بولدوزر نعره می کشد و در میان خاکها فرو می رود. در زیر بارش گلوله ها و فریادهای خشمگین انفجارها. دقیق تر که می شوی ، می بینی جوانمردی نوزده بیست ساله با قیافه ای نحیف اما با دلی بزرگ پشت فرمان است و چنان کار می کند که گویی خاک نیز تحت فرمان اوست. خدا حکم می راند ، بنده و بولدوزر وسیله اند. ناگهان تیری از کمان کفار رها شده و براندام ضعیف او فرود می آید. این تیر دشمن است. اما بانی وصال است. پس خوش است و نوش جان.
چند نفری مسئول عقب آوردن او هستند. اما بولدوزر همچنان کار می کرد و بی سنگر پیش می رفت. بولدوزر میان معرکه و باران خمپاره ها می رفت. تا آنجا که امکان دارد باید ساخت.
آقا مرتضی مثل همیشه رضایت نمی دهد. چگونه وسیله ای آنچنان سالم و سرحال باشد و نابود شود. او باید بارها در میان خاکها بِخلَد و سنگر بسازد و بسیجیان بی سر پناه را پناه دهد. او حقّی دارد بر گردن بسیجیان. بارها باک او تیر خورده ، شیشه های او خرد شده و چندین و چند بار زخمی شده است و آخ برلحظه ای که بیل او از میان خاکها جنازه ای معطّر و دل آشوب را بیرون آورد.
مگر می توان آن را رها کرد.
- آقا مرتضی! نه خطر ناک است. دستگاه کاملاً در دید دشمن است.
- نه. من می روم.
بیت المال و آماج حمله دشمن. ممکن نیست.
- حالا که کسی نیست خودم می روم.
و ما دو نفر در پی او دوان. خمپاره ها و گلوله ها سرازیر. من و دیگری سینه خیز می رفتیم. نمی توانستیم سر بلند کنیم. اما آقا مرتضی سرو گون است و زمین گیر نمی شود. تا ما خود را به دستگاه برسانیم آقا مرتضی از بولدوزر بالا رفت. بارش گلوله افزون شد.
آقا مرتضی در راه ما را هم سوار کرد. به همراه او ، سوار بر دستگاه ، خود را به پشت خط رساندیم.
غفار رستمی
بر قامت بی سر شهیدان صلوات
نظرات ()

عملیات والفجر یک. در این محور کار بسیار سخت بود. اما لشکر عاشورا موفق شد. این منطقه زیر آتش دشمن قرار داشت. قرار بود لشکر خط را پس از شکستن و استقرار نیروهای خودی حفظ کند تا آتش دشمن متوقف شود. و بعد خط را به ارتش تحویل دهد. گردانها، نیروهای زیادی را از دست داده بودند. اما خط شکسته شده و وعده خدا هم همین بود. اما برای حفظ خط نیرو لازم بود. خدایا چه باید کرد؟ آقا مهدی خیلی ناراحت بود.
ناگهان گویی فجر دیگری شد. اگر آنجا بودی می دیدی که آقا مرتضی از نفربر خارج شد و با سرعت زیاد سوار موتور شد و با سرعت به سوی خط رفت. اگر آنجا بودی می دیدی که آقا مرتضی چنان سریع خود را به خط رساند که باور کردنی نبود.
وقتی آقا مرتضی به خط رسید، فهمید که هیچ نیرویی در آنجا نمانده است. تیرباری برداشت و آن را به طرف عراقیها نشانه رفت و شروع کرد به شلیک کردن. گلوله های تیربار که تمام شد، آر پی جی را برداشت و بعد کلاش را. چند نارنجک پرتاب کرد. گاه از این گوشه خط شلیک می کرد و می دوید آن سو آر پی جی می زد. بعد کمی آن طرف تر تیربار را آتش می کرد. از گوشه ای دیگر نارنجک پرتاب می کرد و از گوشه ای دیگر گلوله ای دیگر.
آنقدر سریع می دوید که او را در تمام خط می توانستی ببینی. قطعی در آتش نبود. شلیک مدام. عراقیها پاتک می زدند و او به تنهایی حدود 4 ساعت در خط ماند. گلوله پشت گلوله و هر گلوله از گوشه ای و از سویی. و اینک دشمن نظاره گر است.
- آخر این همه آتش از کجاست؟ مگر چند گردان از نیروهای آنها سالم هستند که چنین آتش دارند؟
آری اینجا نه چند گردان، بلکه یک لشکر بیدار است. اینجا یک ملّت در کمین دشمن خود خفته است تا اگر دست از پا خطا کند، انتقام گیرد. اینجا تمامی سرداران خفته در خاک بیدار می شوند و گلوله ای به سوی تو پرتاب می کنند. اینجا ملائک نیز به یاری آمده اند. اینجا پرندگان نیز به کمک می آیند. این « سجّیل » است که بر سرت سرازیر است.
آری اینجا میدانگاه نبرد بدر است. بعد از 1400 سال باز خداوند می آفریند. مدام می آفریند و تو می توانی ببینی که تک تک گلوله ها چه خوفی در دل دشمن ایجاد می کنند. اینجا هر چادر، هزار چادر انگاشته می شود، و اینجا هر گلوله، هزاران گلوله و بالاتر از آنها هر مرد، هزار مرد، هزاران مرد است.
یعقوب کریمی
بر قامت بی سر شهیدان صلوات
نظرات ()
هر چه اصرار می کردم قبول نمی کرد. می گفت : آقا مرتضی قسمم داده که به کسی نگویم.
- ولی آقا مرتضی حالا دیگر شهید شده است. اولیاء ما هم حاضر نبودند این مسائل هنگام حیاتشان گفته شود ولی بعد از شهادت فرق می کند.
خیلی اصرار کردم. فهمیده بودم آقا مرتضی با او سر و سرّی دارد. خیلی چیزها به او گفته که برایش انجام دهد. او آشپز بود و آقا مرتضی رابطه اش را با او پنهان می کرد.
- بگو دیگر برادر. می خواهیم او را بهتر بشناسیم. مگر نه اینکه مولایش مرتضی علی (ع) هم کارهایی می کرد که تا هنگام شهادتش از دیده مردم پنهان بود؟
اشک چشمانش را پر کرد. فهمیدم که دیگر دلش را بدست آورده ام. شروع به صحبت خواهد کرد و اندکی از ناگفته ها را در رابطه با آقا مرتضی خواهد گفت.
- راستش، من نمی توانم زیاد توضیح بدهم. آقا مرتضی هر ماه سه هزار تومان یا چیزی در این حدود (کل حقوق یا مقدار زیادی از آن را) می داد به من. من به خانه فقرا آشناتر بودم. طوری که متوجه نشوند چه کسی بانی این کار است ، مقداری گوشت و برنج با آن پول تهیه کرده و به درب منازل آنها می بردم. این کار بدستور و با پول آقا مرتضی انجام می شد. او حداقل حقوقی را هم که می گرفت برای خود خرج نمی کرد.
دیگر اشک قطره قطره نبود، آشپز پیر چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که ...
- حتماً آقا مرتضی از من ناراحت می شود. نباید می گفتم. خدایا مرا ببخش! خدایا نذری های او را قبول کن!
به پهنای صورت سیل جاری بود.
یا للعجب! کجاست اینجا؟
مردی به دوش خود کیسه ای گذاشته و می رود. کنجکاوم. چه می کند؟ بر در هر خانه که می رسد، می ایستد. تکه ای نان و مقداری خرما از لای باز در، داخل هر خانه می گذارد. اینجا فقیرترین محله شهراست. اینجا کسی برای گردش نمی آید. کیست این مرد؟ آخ! چگونه نشناختم؟ تنهای دشت ها و نخلستانهای مدینه است.
ثروتمندترین و بی چیزترین چهره مدینه. پسر عمّ رسول خداست.
و پس از این همه می گوید:
- بچش طعم سوزاننده آتش را. در کنار تو یتیمانی هستند که تو به آنان سرنزده ای. چگونه آتش جهنم را تحمل خواهی کرد؟ بچش این طعم سوزاننده آتش را.
امروز مرتضی در محضر همان مولاست. خیره بر چهره دوست.
بر قامت بی سر شهیدان صلوات
نظرات ()